دیشب، در میان شلوغی معمول خیابان، ویترینی قدیمی و آشنا توجهم را به خودش جلب کرد؛ ویترینی متعلق به یک عطرفروشی قدیمی که گویی در گذر زمان، عصارهی خاطرات را در خود تقطیر کرده بود. در پسِ شیشههایی که شاید گردِ زمان روی آنها نشسته بود و چیدمانی بیتکلف، نه فقط ویترین، که بخشی از تاریخ یک محله را روایت میکرد. اما چیزی که این فضا را کامل میکرد، حضور مردی بود با نگاهی آرام و صورتی که چینهایش، قصهی سالها تجربه و صبر را میگفت.
انگار با هر بار باز و بسته کردن در مغازه، با هر بار چیدن شیشهها، و با هر بار لبخندی که به مشتری میزد، به عطر و روح مکان، لایهای دیگر از اصالت میافزود. ویترین این عطرفروشی، با تمام سادگیاش، درست مثل چهرهی پیرمرد، داستانی از ماندگاری، صداقت و عشقی بیقید و شرط به حرفه را بازگو میکرد.
زیبایی این صحنه برای من در همین ترکیب بود: قدمت ویترین، سادگی بیادعای آن، و حضور آرامشبخش فروشندهای که انگار خود، بخشی از عطرِ آنجا بود.