یاتاقان، عطرِ قشونِ عباس میرزاست؛ روایتِ لشکری که شکستِ محتومش نه از ترس و اهمال، که از صعوبتِ جبری تاریخی بود. یاتاقان، رایحه سربازانی است که با وجود اشراف بر احتضارِ خویش در انتهای بازی، رقصکنان مرگ را به سخره میگیرند؛ همچون قامتهای استوار در سکانسِ «رقص مرگِ» برگمان. بوی آن ثانیههای واپسین که سرباز، با جراحاتی عمیق از سوزِ قفقاز و داغِ گلوله، با آخرین رمقِ نفسهایش زیر لب مویه میکند: گرجستانم را پس بده...
پرده اول: بادِ شوم
آغاز عطر، هجومِ تند و تیزِ درمنه و کاج است؛ پیچیدنِ بادِ سردِ قفقاز، لابلای گیاهان وحشی و رسیدنِ خبرِ شومِ پیشرویِ خصم. شروعی به طعمِ تلخ و گزنده استیصال و نخستین عقبنشینی در خاکِ خودی.
پرده دوم: پایداری در مِحنت
سپس نوبت به ظهورِ چوب و پچولی میرسد؛ گویی چکمههای کهنه در گلولایِ کنارهی رودِ ارس جا ماندهاند و سربازانی از پا درآمده از گرسنگی و سرما، هنوز ایستادهاند. بویی خاکی و سنگین که نشان از پایداری در اوجِ محنت دارد؛ بوی ریشههایی که نمیخواهند کنده شوند.
پرده سوم: زخمی به ژرفای تاریخ
اما در فرودِ ماجرا، جایی که بوی چرم و کاستوریوم با هاله بخور در میآمیزد، جادویِ اصلی رخ میدهد. این دیگر عطر نیست؛ بوی زینِ چرمیِ اسبهای خسته است، بوی باروتِ سوخته و عرقِ تنِ سرداری که تا آخرین قطرهی خون، شرافتش پاس داشت. یاتاقان اینجا دیگر یک رایحه نیست، زخمی است به ژرفای تاریخ بر تنِ جریدهی روزگار.
پایانبندی: اعتیاد به شکوه
این بوی شکست و خون، بهطرز عجیبی اعتیادآور است. نتهای حیوانیاش با غرایزِ ازلی بازی میکنند و به مغز، فرمانِ صلابت میدهند. این اعتیاد از جنسِ نشئگی نیست؛ از جنسِ بازگشت به خویشتن و یافتنِ هویتی گمشده است.
اگر به این تلخیِ وحشی خو بگیرید، عطرهای شیرین و خنکِ امروزی برایتان عبث و فانتزی جلوه میکنند. نمیتوان جای خالیِ یک حماسه را با یک قصهی کودکانه پر کرد. بینیِ شما بعد از یاتاقان، دیگر تشنهی پیچیدگیهای تند و تلخ است.
یاتاقان متعلق به کسی است که میخواهد حتی در حضیضِ شکست نیز، بوی شکوه و ایستادگی بدهد. کسی که با صدایِ نامجو، در افقِ لرزانِ فیلم «مهر هفتم»، به سوی سرنوشت میرقصد و هنوز زمزمه میکند: «گلستانم را پس بده...»
من از این برند، ۲۰۰ میلِ مونارش رو خریدم و الان کاملاً با گوشت و پوست و ریههام فرمایش شما رو درک میکنم!
رایحه انقدر لوکس بود که واقعاً مخم سوت کشید چطوری ساخت ایرانه؛ اما این عطر یه قابلیت جادویی و «سینوسی» داره که به نظرم باید توی گینس ثبت بشه: هر بار استفاده به شما یه جور رایحه و پرفورمنس میده! انگار چند تا عطر خریدین! این حجم از نوسان رو حتی تو بورس هم نداریم.
همون موقع زیر نظرم، پوریای عزیز توضیحاتی در مورد نسخه فرانسوی و ایرانی داد... ادمین سایت هم که طفلک با ملاحظات دیپلماتیک گفت نسخه ۲۰۰ میل رو باید بیشتر «بررسی» کرد (بخوانید: به خدا واگذار کرد)!
خلاصه که باید اون نظر قبلیم رو اصلاح کنم. به نظر میرسه توی عطرسازی هم راه درازی در پیش داریم؛ از اون راههایی که هیچوقت تموم نمیشه و به مقصد نمیرسه، درست مثل صنعت خودروسازی و خیلیای دیگه..!
بنده که دیگه کلاً قید محصولات وطنی و برادران اماراتی رو زدم؛ با یه ادکلن اورجینال غسل تعمید دادم و الان حسِ رستگاریِ محض دارم. امیدوارم خریدهای بعدی شما از این مدل «عجایب هفتگانه» نباشه و واقعاً از بوی عطرتون لذت ببرید.
ادویهای، گرم و گیاهی از طبیعت آفریقا بر پایه تضاد بین تندی ادویه و نرمی چرم
شروع عطر با انفجاری از هل و زعفرون. هل بسیار باکیفیت و طبیعیه و تا انتها حس میشه. زیره برای تداعی بیابونای آفریقا و پسزمینهی گرم و خاکی از چرم نرم، وتیور و پچولی که ماندگاری اصلی عطر روی این نتهاست.
به نظرم ممو پاریس، با ایده خلاقانه بازآفرینی رایحه چرم بر اساس فرهنگ و اقلیم مناطق مختلف دنیا یکهتاز آشتی دادن عطردوستان چرمگریز با رایحه چرمه.
یادتون هست ماجرای فرار دو قلاده شیر از باغ وحش ارم رو؟ چند سال پیش که نگهبان کمحواس، یادش رفت در قفس رو ببنده و اون چند روز کذایی راه افتادن ترس عمومی توی شهر.
نگهبانی که یه روز موقع نظافت، یه شیشه ۷۵ میل افریکن لدر از جیبش افتاده بود گوشه همون قفس. رایحهای که به محض استشمام، برای ساکنان قفس، یادآور بوی وطن بود. فضای ادویه و بوی پوست دیگر اعضای گله؛ انگار هزاران سال تجربه زیسته اجدادشون روی ژنهاشون حک شده بود...
دژاوو یا نوستالژی؟
بماند که یه روز قبل از اینکه عطر از جیبش بیفته خانمی با مراجعه به قسمت امانات و گمشدهها سراغ کیفی محتوی مقداری پول، وسایل شخصی و یک باتل عطر آنباکس نشده دست خالی برگشت. البته که ما حق قضاوت در اینخصوص رو نداریم همونطور که در مورد کم شدن مستمر جیره گوشت شیرها و نحیف شدنشون به مرور!
برای عزیزان معتقد به کارما ضروریه بگم ایشون تو اون گرمای خرداد با سه پاف عطر از رو کنجکاوی، احتمالا تاوان عملش رو با کلافگی بی سابقه که قبلا هیچوقت تجربش نکرده بود پس داد. برای همینم هیچوقت دنبال عطر گمشدش نشد. اما اون شب مسافرای مترو و خونوادش تقاص چی رو پس دادن؟ توضیحی ندارم!
اگه خاطرتون باشه شیر اول رو تو کمتر از یه روز تو پارک چیتگر گرفتن، اما دومی سه ماه بعد پیدا شد. مکالمات لو رفتهشون موقع تجدید دیدار این دو شنیدنی بود:
- کجا بودی این سه ماه؟
- رفتم تو یه اداره دولتی پشت یه میز نشستم. هفتهای یه کارمند میخوردم، هیچکس هم نمیفهمید! اوضاع عالی بود تا اینکه امروز سوتی دادم و آبدارچی رو خوردم. یهو کل اداره ریخت به هم، همه سراغش رو گرفتن و تهش منو پیدا کردن!
- یعنی این سه ماه هیچکس متوجه تو نشد؟
- فقط یه بار یکی از همکارا نزدیک شد و گفت: بوی شیر و ادویه؟ منم ذوقمرگ که لابد فهمیده افریکن لدر زدم اما دیدم بغل دستیم داره شیرگرم و چای ماسالا میخوره و منظورش اون بوده.
- همکارا ؟!!
- ای بابا! تو از مناسبات اداری چی می دونی؟
اگه به این عطر علاقه دارید بدونید که یه شیر درون دارید. هرچند با این استدلال خودم که بوی ایتالین لدر رو ترجیح میدم باید گوجه فرنگی درون داشته باشم! دوست عزیزی که عشق آیریش لدر بود، اصرار داشت یه یابوی درون داره! بگذریم...
مناسب نیمه دوم سال، فاقد جنسیت، رسمی و نیمهرسمی. مناسب جلسات کاری، مهمانیهای شبانه و قرارهای خاص بسیار شیک و تاثیرگذار پرفورمنس عالی.
خوشقیمت و مناسب بلایندبای؛ البته برای اونایی که تو این اوضاع، دل شیر دارن!
سپاس از شما و دیگر عزیزانی که در مکتبِ نگاهشون در این محفل خوشبو، علاوه بر رسمِ بهتر بوییدن، بهتر دیدن رو هم آموختم. هر کلامِ شما، بذری بود که در من سبز شد و تماشای جهان رو شکوهی دیگر بخشید. مهربونی شما چراغیه که در تاریکیِ ابهام، راه رو نشونم میده و یادتون رو در جانم همیشگی میسازه.
تقدیر، گاه ریشه رو نه به خواهش دل، که به تازیانهی مصلحت از خاک میکشه. رفتن، همیشه به معنی دل بریدن نیست. گاه پای رفتن، فرسنگها دورتر از میلِ موندن میایسته. ما مسافرانِ جادههای اجباریم؛ اونجا که روزگار چمدون میبنده و ما، تنها به تماشای ردپایی مینشینیم که باد با خودش میبره...
آقا عجب درام بویایی سنگینی بود؛ انگار بوی ناامیدی اساتید با نت پایانی واکس پوتین، فضا را پر کرده!
به آخر نوشته فوق العادتون که نزدیک می شدم گفتم احتمالا الان روپیون، با یه بطریِ عرقِ سگیِ دستساز زیر بغل، وارد کافه میشه و میگه: بچهها، متوجه شدم چرا شکست خوردیم! چون داشتیم دنبال نتهای میوهای میگشتیم، این یارو منبعِ تجدیدپذیرِ بوی باروت و قهوه س! پوستش به اینا و تهش به نتهای سیمخاردار و دودِ لاستیک، واکنش مثبت نشون بده!
دست آخر، جمع بزرگان به این نتیجه رسیدن که تنها عطر درخور این چریک استارباکس به دست، اینه که بیک شماره 3 رو از کاوالیه بگیرن و به جای اسپری کردن، مستقیم بریزن تو باک موتورش تا شاید ترکیبش با دودِ اگزوز، ردی از هنرشون باقی بزاره!
در هر صورت پیام پر مهر و راهنمایی ارزندتون رو دریافت کردم....
چقدر خوبه که توی دنیای بی پایان عطرها آدم گمشده اش رو پیدا کنه و از اون بهتر اینه که این تازه پیدا شده، ارزون باشه! حس میکنم اینجا دیگه کاری نمونده و برام پایان خطه!
به عنوان مخاطبي كه ساعت هاي لذت بخش زیادی رو اينجا سپري کرده لازمه از همه تشکر کنم.
Goodbye, cruel world, I'm leaving you today
.... Goodbye, all you people, there's nothing you can say to
پس از اشغال عراق، فاتحانِ، با حوصلهای ستودنی وجببهوجب کاخ ریاستجمهوری بغداد را شخم زدند تا شاید نشانی از سلاحهای کشتار جمعی بیابند؛ اما تاریخ، مثل همیشه، ترجیح داد دروغ را به شیوهای شیکتر تحویل دهد: نه کلاهک هستهای پیدا شد، نه سندی از آن افسانهی سیاسی. آنچه کشف شد فیلمهای دهه هشتادی آمریکا، کوکائین، سیگار برگ هاوانا، و شیشهای عطر بینام بود.
افسرِ مسئول، پس از آنکه با دقتی آزمایشگاهی از غیرسمیبودن مایع مطمئن شد، آن را بویید و ناگهان خود را بر تخت حکمرانی یافت: رایحهای از چرمِ گرانقیمت، تمشکِ تیره، زعفرانِ مغرور و دودی که مثل امضای یک دیکتاتورِ خوشسلیقه در هوا میماند.
این همان، توسان لدر بود؛ عطری که در سال ۲۰۰۷ وارد بازار شد، اما برای عایشه قذافی چیزی تازه نبود. او پیشتر این بو را نه در بطری، که بر پیکرِ قدرت استشمام کرده بود؛ بویی آشنا، چون خاطرهی فرمانی که به کویت ختم شد و طنابی که به پایان موکلش.
شکایت از تام فورد هم از همینجا آغاز شد: نه فقط به نامِ سرقتِ عطر، بلکه به جرمِ مصادرهی حافظه. زیرا در جهانِ مدرن، وقتی امپراتوریها نفت میدزدند، نخست بوی آن را میبرند. و وقتی خانهای مانند تام فورد سکوت میکند و عطار را پنهان نگه میدارد، شائبهای لطیفتر از آن است که بتوان نادیدهاش گرفت: شاید اینجا نه با یک عطر، بلکه با جسدِ معطرِ تاریخ طرفیم.
در دادگاه، آنچه ورق را برگرداند نه سند بود و نه فرمول؛ بلکه ژنرالهایی بودند که روزگاری پشت صدام ایستاده بودند و حالا با سبیلهای تراشیده و وجدانهای اجارهای، در لندن و نیویورک لانه کرده بودند. آنان پس از استشمام عطر، با شورِ شاهدانِ توبهکار شهادت دادند: «بله، این همان بوست ..... بوی لحظهای که فرمانِ حمله به کویت صادر شد.»
جز ذینفعان کسی از مبلغی که خانه عطر تام فورد بابت مصالحه به بازماندگان پرداخت کرد اطلاع ندارد.
درود به ارژنگ بوترابی گرامی
زحمت شما در پاسخ به نظر من، بهانه ای شد برای عرض ارادت و تشکر
بنده تمام نظراتت رو خوندم و دنبال میکنم و خیلی از اونا بهرهمند شدم.
وقتی شما که هم خوش سلیقه اید هم کاربلد چنین پیشنهادی میدید من اصلا در صحت و دقتش، تردید به خودم راه نمیدم.
درود به ارژنگ بوترابی گرامی
زحمت شما در پاسخ به نظر من، بهانه ای شد برای عرض ارادت و تشکر
بنده تمام نظراتت رو خوندم و دنبال میکنم و خیلی از اونا بهرهمند شدم.
وقتی شما که هم خوش سلیقه اید هم کاربلد چنین پیشنهادی میدید من اصلا در صحت و دقتش، تردید به خودم راه نمیدم.